حمید یزدان پرست
در ورودی خیابان کارگر شمالی موکت پهن کردهاند تا خستهها بنشینند و به قول مازندرانیها دم بزنند (استراحت کنند). از پسری میپرسم: «هوش مصنوعی هستی؟» سریع میگوید: «فکر کنم!» دیگر چه میخواهید؟ خودش اقرار کرد! در طرفین خیابان کارگر و به صورت دوبله در وسط از چهارراه فرصت شیرازی به بالا، پارک کردهاند و به همین جهت رفتوآمد ماشینها سخت است. در پیادهرو هم تا سر نصرت شیرازی پارک کردهاند و اطراف هم ماشین گذاشتهاند. این خودش طرز تازهای در برآورد جمعیت است؛ روش جدیدی در علم آمار!
دوشنبه ۱۰/ فروردین ۱۴۰۵
بعد از سرود ملی رسیدم میدان و حالا دارند به سبک هر شب به یاد شهدای مختلف (از بچههای میناب تا رهبر و خانوادهاش) تکبیر میفرستند. از این کار میشود ساعت را نیز فهمید: ۹ و ۳۰ دقیقه شب. پیرزن خمیدهقامتی پرچم بزرگ و بلند سبز مغزپستهای را میچرخاند که رویش نوشته شده: «یا امیرالمؤمنین علی». مجری میگوید: در تهران بیش از ۷۰ نقطه مرکز تجمعات شبانه است. بعد «گروه سرود محمد(ص)» که دوازده فرد بزرگسال هستند و برخی میانسال، روی صحنه میآیند و این آیه از سوره مجادله را میخوانند: «لا تَجِدُ قَوماً یُؤمنونَ بِاللهِ و الیَومِ الآخِرِ یُوادُّونَ مَن حَادَّ اللهَ و رسولَه...: هیچ قومی را نخواهی یافت که ایمان به خدا و روز بازپسین داشته باشند و در عین حال با کسانی دوستی کنند که با خدا و رسولش مخالفت کردهاند، هرچند پدران یا پسران یا برادران و یا قوم و قبیلهشان باشند... خدا از ایشان خشنود است و آنها از او خشنودند. أولئِکَ حزبُ الله أَلا إنَّ حزبَ الله هُمُ المفلحون: اینانند حزب خدا. آری، حزب خداست که رستگارند.» زن مکشوفهای که پرچم بر پشت انداخته، با موبایلش فیلم میگیرد. روی پرده نمایش هم مراسم تلاوت
دستهجمعی در محل نگهداری موشکها پخش میشود. سپس سرودی میخوانند که شاعرش تهمورث پور شیرمحمد است:
خاکم، دیارم، کشورم، ای سرزمین مادری
مهد امید و پیشرفت و دانش و فنّاوری
در این هنگام برخی مراکز علمی مثل نیروگاه هستهای بوشهر نشان داده میشود.
در ذهن من که عاشقم، از عشق هم زیباتری
کرد و بلوچ و ترکمن، گیلک، عرب یا آذری
به تناسب هر یک از این اقوام، نمادی از آنها پخش میشود: رقص کردی و ترکمنی، سواحل مکران، باغ ملت تبریز، گنبد قابوس و...
طلایهدار غیرت این ملت دلاوری
تلفیقی از حماسه و ایثار و صلح و باوری
روحم، تنم، روزم، شبم، ایرانم
آرامشم، تاب و تبم، ایرانم
مهرم، یقینم، خانهام، ایمانم؛ ایرانم، ایرانم
«ایرانم» را کشیده میخوانند و مزار حاجقاسم را هم روی پرده میآید.
آغوش بیتکرار تو، تسکینم
آینده را با چشم تو میبینم
در این هنگام سعدیه، حافظیه، تختجمشید، حرم رضوی، شاهچراغ، یک ناو تر و تمیز و بارانخورده روی پرده نمایش میآید. گروه سرود هم که ماشاءالله در صد جا رفته و به اشکال مختلف ایستادهاند. اما لحن یکنواخت است.
مهرم، یقینم، خانهام، ایمانم، ایرانم
از خزر تا وسعتِ خلیجفارس، اقتدار و اتحاد و عزّتی
خطه مردان مرد پرغرور، تو نماد قدرت و امنیتی
همصدایی با ولایت هر نفس، پرچمت یعنی شکوه افتخار
شوکت و آزادی امروز تو، مانده از نسل شهیدان یادگار
تکخوان جلو میآید و ضمن حرکت دست و صورت «روح و تنم، روزم، شبم...» را تکرار میکند، ادامه را جمعی میخوانند.
حالا جوانی میآید با پرچم یمنی با آن پنج شعار «اللهاکبر، الموت لامریکا، الموت لاسرائیل، اللعنۀ علی الیهود، النصر للاسلام» که گویا به آن صرخه میگویند. تکبیر میفرستند و شعار مکرر این شبها داده میشود: مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر منافق.
دلیر تنگستان
امروز شهادت سردار علیرضا تنگسیری ـ فرمانده نیروی دریایی سپاه ـ اعلام شد. مجری که پشت بلندگو میرود، میگوید: خبر شهادت تنگسیری برایمان جانکاه بود، حاجیزاده به شهادت رسید که برایمان جانکاه و ناراحتکننده بود...
هر کس نبود لایق قربانی این خاک
آن جان که چنین لایق و نیکوست، شهید است
حالا تصویر تنگسیری بر پرده میآید: مردی میانسال با چهرهای جدی و مصمم، به قول رهبر: «فرمانده سلحشور و فرزند دلیر تنگستان» که با لحنی حزین میگوید: «در این مبارزه، دو پیروزی در پیش داریم: یا بر جبهه کفر پیروز میشویم، یا شهید میشویم و در هر دو صورت ما پیروزیم.» مجری میگوید: حاجیزاده شهید شد، به جایش سیدمجید موسوی آمد که ذرهای رحم در وجودش نیست! (این مدح شبیه به ذمّ بود یا ذم شبیه به مدح؟) اگر تهرانیمقدم رفت، مگر حاجیزاده نیامد؟ ... رفت، مگر اسحاقی نیامد؟ اگر تنگسیری رفت، بهتر از او میآید. حسین شریعتمداری هم در اینجا حاضر است. تنگسیری، حاجیزاده، نصیرزاده که نظامی بودند، ما در جنگی هستیم که خبرنگار به شهادت میرسد. روز اول جنگ، ۱۶۸ دانشآموز را از دست دادیم... (اکنون دخترکی زردپوش که خیلی کوچک است و پرچمی کوچک دارد، به من خیره شده و مادرش هم پرچم تکان میدهد). مجری میگوید: «علیرضا نقویان از دوستان رسانه از صحنههای جنگ روایت میکند.» او میآید و میگوید:
دختری به نام زهرا
ـ بمب دوزمانه میزنند، مثل آنچه در میدان فردوسی انداختند. اولی که منفجر شد، جمعیتی برای یاری میآید و چند لحظه بعد، انفجار دوم روی میدهد که عده بیشتری کشته میشوند. در این روزها تصاویری را میبینیم که طبیعتاً در هر کجای دنیا رخ میداد، مردم در خیابانها حاضر نمیشدند. در پردیس، کنار بچههای هلالاحمر بودم. جایی را زدند؛ جوانی از ناحیه دو پا بسیار مجروح شده بود. اسمش را پرسیدم، گفت: «زنم کجاست؟ قند دارد.» گفتم: «خوب است، او هم نگران توست.» هر بار که به هوش میآمد، از زنش میگفت. از تهران رفته بود نزد پدرش که آنجا مجروح شد.
در طرشت، مادر بزرگی را دیدیم که ویلچری بود و تنها میزیست. شبی که موشک خورده بود، باید دیالیز میشد. بردیمش همان بیمارستان در مجیدیه. خرابههای ساختمانی که موشک خورده بود، ریخته بود در پارک و ما گشتیم، سر یک نوزاد ۲۰روزه را پیدا کردیم که جزو تلخترین خاطرات است. زنم با دست یک نوزاد آمد (فیلم روی پرده نمایش میآید).
از دختری به نام زهرا بگویم که از همکاران هلالاحمر بود. موشک خورد، با مادر و پدرش که وزیر اطلاعات بود و آخرین بار نقش او، آموزش امدادی به مردم بود...
مجری از دختر شهید سرلشکر باقری میگوید که خبرنگار سادهای بود در دفاعپرس. این هم دختر شهیدخطیب. پدر نفر اول امنیت کشور است و دختر عضو هلالاحمر که موقعیت خطرناکی است!
نقویان ادامه میدهد: اول بار که او را دیدم، خود را با نام خانوادگی دیگری معرفی کرد. او یکی از اصلیترین حامیان بود. یکی از رفقا گفت کاری برایش انجام دادم، زهرا گفت: «اگر میتوانی، برای آخرتم کار کن.» این اتفاقات اگر در هر کشوری روی میداد، مردم به مرزها میگریختند؛ اما مردم ایران در صحنهاند. در یکی از شبها، همین میدان (انقلاب) موشک خورد. موتورسواری را زیر آوار پیدا کردم...
مجری مجال نمیدهد و میگوید: خیلی چیزهای محال را در میدان دیدم. آن شب مشغول آواربرداری بودند، کسی گفت: «سگ زندهیاب آوردهایم و اگر ذرهای سروصدا باشد، نمیتواند. جمعیت باید سکوت مطلق کند.» در اینجا بچههای کوچک نیز هستند و من فقط از مردم خواهش کردم سکوت کنند. مردم نزدیک ده دقیقه در سکوت مطلق به سر بردند و زیر لب صلوات میفرستادند. حالا اگر ایران بگوید پنج ساعت دیگر تلآویو را میزنیم، هزاران نفر برای فرار به فرودگاه میروند...
من آن شب را به یاد دارم. وقتی رسیدم، تعجب کردم چرا هیچ صدایی نمیآید. در حالی که میدان پر بود از مردم خاموش و حتی کسی پرچم تکان نمیداد. آرام از مردی پرسیدم: «چه خبر است؟» توضیح داد: «دارند آواربرداری میکنند. باید سکوت کرد.» ساعاتی قبل ساختمان قدیمی و زیبای ژاندارمری سابق را زده بودند، نبش خیابان کارگر جنوبی و شهدای ژاندارمری. مردم جیک نمیزدند و حتی ندیدم کودکان بدوند یا گریه کنند. آنها را کی ساکت کرده بود؟ آخر ما مردمی هستیم که بیتعارف چراغ قرمز را رعایت نمیکنیم تا چه رسد بخواهیم سکوت کنیم. یاد استادمان دکتر میناکاری بهخیر. میگفت: «سگ پاولف که شرطی شده بود، به روشنی لامپ واکنش نشان میداد، ولی ما به چراغ راهنمایی واکنش نشان نمیدهیم!» یک بار که پشت چراع قرمز ایستاده بودم، یکی از بچههای سرچهارراه که شیشه تمیز میکنند و از این قبیل کارها، دلش به حالم سوخت و دستم را گرفت تا از خیابان رد کند. هر چه میگفتم: «چراغ قرمز است»، میگفت: «نه عمو، چراغ قرمز را باید رد کنی، سبز که شد، وایسا!» با این حد از قانونمداری، شاهکار بود سکوت آن شب.
نقویان ادامه میدهد: این شبها با بچههای هلالاحمر هر جایی میرویم. کولیوند میگوید: مردم میپرسند: «ما چگونه میتوانیم به هلالاحمر کمک کنیم؟» امروز آوازخوانی گفته: «میخواهم بروم آوار جمع کنم.» گفتم: «خطرناک است.» گفت: «من امضا میدهم و حاضرم.» دشمن فکر میکرد این مردم همچون مردم خودش هستند...
او میرود و مردم شعار میدهند: «نیروهای امدادی، تشکر، تشکر!»
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟